به خوابهایم ایمان بیاور،
تو تعبیرعاشقانه آنی.
پاریس جشن بیکران.../ نقد فیلم نیمه شب در پاریس ساخته وودی آلن/
میلاد من درخون
خاکستری خیال خداست.
کودکی کبود در کسوفی ممتد،
نفس به تاوان نیستی،
و من زنده به مرگی مدام.
زنده موندن یه پشه به عرضش نیست، به مکیدن خون بقیه است.
به سیگارهای نکشیده ام قسم
که من خاکسترمدامم.
نت ها یک به یک به نگاه می رسند
و من در فوبیای مکرر سکون،
عاشقیت می کنم.
در آوای ممتد نفس آرام می گیرم
و مجنون می شوم در الفبای حروف آواره.
نقد فیلم جرم مسعود کیمیایی/ مجرم جرم مدام.../
چشمانم مچاله چیستی جرمی حزین است
معدوم مصیبتی مدام
خیره خیال خاکستری خوابی کبود.
اینقدر گرمم که دارم آتیش می گیرم، از تو دارم می سوزم، حال عجیبی دارم.
ماه درمیاد، بدجوری شبِ امشب.
میگم دوست دارم عاشقیت رو با چشمای باز تا تهش بریم حرومزاده.
تو وارونگی نگاه، لبام رو سرخی لبات می سُره و میشه آه، گُر می گیرم از این رویای بودن تو انتها.
دستام رو گودی کمرت رها می شه تا می رسه به کلاویه های ناکوک زنیتت که بدجوری بکر.
همه چی واقعیه، عین خود زندگیه.
خودسوزی غریبیه، اینکه حس کنی رفتی تو یکی، نفس می کشی تو یکی، یکی شدی با یکی.
زنونگیت تمام قد روبرومه، داغ میشم از شرم این همه شکوه، سکوت می کنم و هم آغوشت میام تا ته تمامیت تن تو این حرمت لعنتی حرام.
پتو رو تا روی سرمون می کشم بالا، تاریک میشه مثل شب اول قبر، اما من تازه زنده شدم، نوزایش وارونه من تو گنگی ممتد سکوت سیاهی، مات می مونم به نگاهی که تو سیاهیم سهم منِ، ازهمه دنیا همین نگاه مال من.
آوای گنگی می پیچه، با هر نت میرم و میام.
صورتم و به صورتت می چسبونم، زبونم تو لاله گوشت می چرخه، نفسمو تو سینه حبس می کنم و آروم میگم، چشماتو ببند و تا هفت بشمار...
تو آغوشت نیست میشم، تو تنم گم میشی، توی هم چال میشیم.
بدجوری دلم پرواز می خواد، میریم بالا، خیس سرخی سیب حواییم، زیر پامون همه دنیاست، خدا کنارم خیره منِ و من تو خیرگی خدایی تو مدام نفس می کشم.
هی پشت هم میگی حسام. به میم آخرکه می رسی سکوت می کنی.
شب تو سیاهی غرق شده و از نیمه نمی گذره، من از تو، تو از من، همه تو مدارهم، همهمه ی جنون حرامزادگیه.
پارادایم ذهنیم رو به افولِ.
کولاژی هستم از همه چیز و هیچ چیز.
به تابلوهای اکسپرسیونیستی شبیهم با خطوط درهم و مشکوک.
فریادم صدای جیغ ادوارد مونش رو می ده.
سگ آندولسی بونوئلم و دربدر تکه ای استخوان شاید.
خیسی خیابانها، خیال خام منِ که نم کشید در منگی زمان و پوسید در چاهک رویا.
مَرد مُرده ایم که در ترجمان زندگی گم شد و خودش را به فراموشی سپرد.
بکارت لگدمال دختری هستم که دیشب تفش کرد در کف آسفالت سرد.
پارادوکسیکالی از تمامی احساساتم.
گودویی هستم که در انتظار خود سالها زیسته ام.
دم مسیحاییه حرامزاده ای هستم که تمامی بتها را شکست تا در گناه بزرگ غسل تعمید بیند.
حضرت آدمیم که هزار سال بیهوده نفس کشید تا بداند که هیچ نمی داند.
نت فالشیم که تمامی آوایم در سینه ام خودخواسته فروخفت.
یک سامورایی هستم که دنیا را به زانو درآورد.
من، حسامم.